true

ویژه های خبری

true
    امروز شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
یکشنبه های شعر و ادب دشتستان بزرگ:

خودکشی

پله های ساختمان چهار طبقه را به آرامی بالا می روی و با خود می گویی حتما طبق معمول آسانسور خراب است.از اینکه کسی نیست تو را سرزنش کند آسوده خاطری دست راستت را توی جیب پیراهنت می کنی و چراغ قوه را بیرون می کشی چرا که خوب می دانی به محض روشن کردن لامپ شوکت خانم پیرزن همسایه عصا زنان خودش را به راه پله خواهد رساند و تا یک ساعت باید بایستی و جواب پس بدهی یادت می آید چند روز پیش می خواستی برای تنظیم آنتن روی بام بروی و او جلویت سبز شد و از خرابی آسانسور تا پولی که صاحب خانه قراره بیشتر بگیرد و از قطعی هر روز آب و اینکه چرا فقط چند روز آب داریم و ادامه می دهد تا اینکه نوبت می رسد به خانه ی پدری تو که آب و هوای خرم درّه چگونه است و آنقدر حرف می زند که مجبوری با عذر خواهی بگویی عجله دارم و سریع آنجا را ترک کنی و وقتی پشت کرده ای صدای لرزانش را می شنوی که هنوز دارد حرف می زند راه پله روشن می شود و سایه ات روی دیوار می افتد پله ی آخر متوجه می شوی کلید پشت بام توی جیب آن یکی شلوارت است تمام غصه هایت روی دو زانو سنگینی می کند همان جا می نشینی و اشک هایت به آرامی از میان ته ریشت عبور می کند چهره ی همسرت مرتب جلوی چشمت می آید شال حریر سبز با رنگ چشمانش ست بود وقتی با لبخند خودش را توی آغوشت جا می داد بوسه ی ادامه دار و طولانیش دیوانه ات می کرد او را بغل می کردی و اتاق را چند بار دور می زدی و صدای جیغ و خنده فضا را پُر می کرد بغض سینه ات می ترکد سرت را میان دو زانو فرو می بری و صدای گریه ات می خواهد سکوت شب را بشکند که ناگهان صدای پا از میان راه پله ها را می شنوی نور کم و زیاد می شود انگار کسی به سمت بالا می آید با شتاب پشت جعبه های کارتن که روی هم انبار شده بود می روی و همزمان چراغ قوه را خاموش می کنی صدای پا نزدیک تر می شود و تو سعی می کنی دیده نشوی کلید را توی چفت در می چرخاند از تعجب چشمانت گشاد می شود زن همسایه این وقت شب روی پشت بام در حیرت می مانی هر دو یک درد مشترک دارید و تنهایی غبارش را روی دریچه ی نگاهتان پهن کرده بعد از او آهسته می روی و پشت کولر آبی می نشینی زن همسایه لبه ی بام نشسته و شروع می کند به ناخن جویدن نگرانی از چهره اش می بارد و سعی می کند صدای هق هق گریه اش شنیده نشود دل پردردش می رفت که سیاه ترین شب را به تصویر بکشد و تو همچنان پشت کولر توی آب نیمه سرد که شلوارت را خیس کرده بود لول می خوردی خیره شدی به اندامش که چقدر زیبا تراشیده شده که یک دفعه او را ایستاده لب بام می بینی دستهایش را باز کرده و همه چیز برای پریدن مهیا است یک آن خود را به او می رسانی و دو دستت را دور کمرش حلقه می کنی و به سمت خود می کشی تا او را نجات داده باشی زن همسایه صورتش مانند گچ سفید می شود تو حواست نیست و او همچنان در آغوشت مانده .سعی می کند گره ی دستت را باز کند و تو آن زمان به خود می آیی مقابلت می ایستد موهایش را زیر روسری پنهان می کند و با تعجب نگاهت می کند می اندیشی چرا زنی به این زیبایی باید خودکشی کند زن نگاهش را می دزد و به دیوار تکیه می دهد با دهانی باز به او خیره مانده ای عاشق شده ای صدای ضربان قلبت را می شنوی بدنت خیس عرق شده و گرمای وجودت را حس می کنی کنارش می نشینی دلت می خواهد دستان سفید و ظریفش را لمس کنی که در یک چشم بهم زدن می ایستی تا نگاهش را برای آخرین بار ببینی سقوط می کنید و تیتر روزنامه می شود خودکشی.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


ajax-loader