true

ویژه های خبری

true
    امروز دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

دشتستان بزرگ- عفت صیادی: بابلیس که داغ شد موهای مشکیم رو دورش پیچیدم.گیره رو چند دقیقه ای فشار دادم و آرام بابلیس رو کشیدم پایین فِر شد و سمت راست صورتم تاب خورد، رژ صورتی رو از کشو بیرون کشیدم لبم برق که افتاد، انداختم روی میز، یقه ی مانتوم رو صاف و صیف کردم ، دور خودم چرخیدم ، دیدمش ادکلن توی سبد بیگودی ها جا خوش کرده بود.

با چند پیست کیفم رو از چوب لباسی برداشتم و جلوی آینه شالم رو مرتب کردم به آینه ثابت شدم تا خط چشمم صاف کشیده بشه یه کم از خط خارج شد، مدادهای روی میز رو جابجا کردم و کمی پنکک زدم تا محو شد.به در که رسیدم برگشتم کیفم رو روی مبل گذاشتم .

با جاروی بلند موهای رنگا و رنگ کف سالن رو خیلی آروم جمع کردم تا گرد و خاک توی فضا نپیچه.قلم موها ، مدادهای رنگی، اکسیدان و خرت و پرت ها ی روی میز رو ریختم توی سبد حصیری چسبیده به میز بزرگ آرایشی با آینه ای که وقتی خودت رو می دیدی دلت نمی خواست ازش کنده شی. از توی آینه عقربه های ساعت دیواری۲:۳۰ رو نشون میداد ، یادم که افتاد صبحانه هم نخوردم بیشتر دلم ضعف رفت.

با عجله دستمال مرطوب کردم،میز که تمیز شد راه افتادم خورشید مستقیم توی چشام بود.هندزفری رو، توی گوشم فشار دادم، وسط کوچه پیرزنی سایه ی باریکه ی دیوار رو گرفته بود و لنگ لنگان زنبیل بدست می رفت .

سیب سرخ، زرد، سیب زمینی ، پیاز، از سوراخ های زنبیل زده بودن بیرون و دسته های سبزی که آویزون از زنبیل می رفت روی زمین کشیده بشه، دستش رو گرفتم و گفتم سلام خاله بزار کمکت کنم .ایستاد با پایین چادر عرق پیشونیش رو خشک کرد ، دو دستش رو زد کمرش سعی کرد صاف باایسته سپس لبخندی زد و گفت: دختر قشنگم مانتوت کثیف میشه و اشاره کرد به سبزی های گلی و ادامه داد چیزی نمونده خونم ته کوچه هست، راضیش کردم و یه گوشه از زنبیل رو من گرفتم و گوشه ی دیگه رو پیرزن .

تهه کوچه زنبیل رو جلوی در رنگ و رو رفته ای به آرومی پایین گذاشتیم که شانه ی تخم مرغ ها نریزه، کلید رو توی در چرخوند ، از بالای عینکش ورندازم کرد و با تبسمی کنج لب، گفت :دخترم خیر از جوونیت ببینی ،بفرما تو، گونه ی برجستش توی آفتاب سرخ شده بود . دوباره لبخندی زد اینبار دندان های سفیش خودنمای می کرد، با گفتن ممنونم سریع مانتوم رو مرتب کردم و با جابجایی کیف رو کولم راه افتادم .

از کوچه که زدم بیرون موتوری پیچید جلوم پسری که فرمون دستش بود گفت: بیا تو کوچه کارت دارم . با دلشوره نگاهم رو دزدیدم .یعنی اعتنا نکردم ، یه دوچرخه سوار از مقابلم رد شد، و یه زن و شوهر پیچیدن توی کوچه.

خیالم راحت شد که تنها نیستم یه نفس کوتاهی کشیدم و سعی کردم سریع تر برسم به خیابون یه سنگ ریزه پرید توی کفشم ، تیزیش پام رو می زد خواستم دربیارم که با صدای موتوری پشیمون شدم ، به خیابون که رسیدم دوباره جلوم پیچید یه متلک گفت و دور شد. خم شدم کفشم رو از پام کندم ، سنگ ریزه پرید بیرون. خیره به آسفالت ماندم و به نسیمی که گاهگداری می وزید راضی بودم .

بنز نقره ای یهو جلوی پام سبز شد موهاش رو مدل جوجه تیغی زده بود .بوی ادکلنش با نخ سیگار کنج لبش قاطی شده بود.سیگار رو بین دو انگشت نگه داشت ، دودش رو فوت کرد ،هاله ای از ابری سفید پیچید دور سرش و کم کم محو شد.سینه ی پهنش رو خم کرد سمت فرمون بنظر ورزشکار میومد .شیشه ی دودی رو کشید پایین تر ، همزمان چشمکی زد و گفت : عزیزم بپر بالا، ابروم در هم گره خورد و دو قدم برگشتم عقب نه آقا ممنونم، سوخته ی سیگار رو ریخت روی آسفالت چند پُک زد و اینبار ملتمسانه خواست که سوار بشم، از اینکه تردد ماشین خیلی کم شده بود ترس وجودم رو گرفت تو فکر بودم چجوری از شَرِش خلاص شم که ماشینی جلوتر ایستاد، تا آقای قد بلندی که مدت ها مثل من انتظار میکشد رو سوار کنه قدم هام رو بلند برداشتم نکنه دیر برسم. خیالم که راحت شد نفس عمیقی کشیدم آقای قد بلند کنار دو مسافر صندلی عقب نشست،منم جلو نشستم گوشی رو گذاشتم روی کیفم که با رنگ ناخنم ست بود و مشغول باز کردن گره سیم هندزفری شدم . موسیقی ملایمی روحم رو تازه میکرد.

بادی که به صورتم می خورد داغ بود ولی خوبیش به این بود که عرقم رو خشک می کرد .بنزنقره ای چند تا بوق زد و به سرعت از کنارمون رد شد راننده سرش رو از ماشین بیرون کرد و داد زد هوی دیونه ی عوضی چه خبرته ، دو خیابون بالاتر پیرمرد دست کرد توی جیب پیرهنش اسکناس مچاله رو گذاشت کف دست راننده و آهسته گفت: بفرما بعد دست پسرش رو گرفت و نگاهش افتاد اونور خیابون، پسر قد بلند، خودشو کشید بین فضای خالی دو صندلی و با انگشت به کیوسک جلوتر اشاره کرد که منم اونجا پیاده میشم. مسیر که تغییر کرد گفتم آقا داری اشتباه میری با نگاه مرموزی فرمون رو دو دستی چرخوند و گفت: اون خیابون رو بستن دارن از نو میسازن.

حسی بهم می گفت دروغ میگه موهای فرم رو از جلو چشام زدم کنار آب دهنم رو قورت دادم و خیره به خیابون بودم و درگیر افکار پریش بودم که اگه میدون اصلی رو دور بزنه از شهر خارج میشیم. بیابون بی هوشم می کنه و توی خونه متروکه دست و پام محکم به صندلی زنگ زده ای می بنده بعد شاید بخواد فکر شومی به سرش بزنه اگه لباس هام رو از تنم بکنه .لبم رو بی اختیار گاز گرفتم ، چه خاکی تو سرم بریزم تنم داشت گُر می گرفت ، که با ترمز راننده به خودم اومدم .،اسکناس تا نخورده رو، آماده نگهداشتم ، جلو تابلوی کوی امام ۸ ،با تشکر پیاده شدم. یعنی همسر آیندم ، چه شکلی میتونه باشه، قد بلند با موهای لخت و مشکی ، نگاهم افتاد به پاشنه ی کفشم یه چیزی چسبیده بود مثل پوست لواشک با پای چپم سعی کردم یه گوشش رو نگه دارم تا کنده بشه.یا ممکن قدی کوتاه با موهای مجعد و شکمی گنده داشته باشه .شایدم تاس باشه ، چاق و بی ریخت .

پشت دستم رو گذاشتم روی پیشونیم ،سرم درد گرفت چقدر گشنم .کلید رو، توی در چرخوندم انگار همه خوابیدن ،منم آروم شال و کیفم رو ، انداختم کنج مبل وسط هال و مستقیم رفتم آشپزخونه نشستم و مشغول خوردن برنج و قورمه سبزی شدم . یه لیوان دوغ تا آخر سر کشیدم و سرم گذاشتم تخت خوابیدم .یه مردی پا به پام راه می رفت ایستادم تا ازم جلو بزنه چند قدم جلو افتاد همین که خیالم راحت شد.چرخید گوشه ی سبیلش که به لاله ی گوشش می رسید با انگشت چرخوند و زُل زد به چشام .خم شدم کفشام رو کندم و شروع به دویدن کردم .گنجشک هم پر نمیزد فقط آفتاب پاهام رو میسوزند خواستم جیغ بزنم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد و جلوی دهنم رو محکم نگه داشت داشتم تقلا می کردم که از تخت افتادم پایین ، پرده رو از جلوی پنجره کشیدم کنار هوا تاریک شده بود و چند ستاره کنج پنجره خودنمایی می کرد.سرو صدا و شلوغی پایین راه پله ها برای چی بود؟ چنگ انداختم به موهام .هاج و واج مونده بودم .خواهر کوچیکم سینی چای رو دو دستی نگهداشته بود و مامان داشت در گوشش پچ پچ میکرد. از پله ها آروم اومدم پایین .یواشکی از پشت شیشه ،سالن پذیرایی رو، دید زدم . چشمم که افتاد به مو جوجه تیغی ، خشکم زد.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


ajax-loader