true

ویژه های خبری

true
    امروز جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹

در تاریکی
خوشبختی میتواند از درخت بالا برود
جوجه بردارد از لانه
از مچِ دست پائین بیاید
قدری دندان به جگر بساید
کمی اشعار عاشقانه بخواند
در ظلمتِ اندر ظلمت
دلتنگی را بگیرد – بردارد – ببرد – بزند
تویِ سرِ خودش
ای خوشبختیِ خنده دارِ لعنتی
هیچ سگی در تاریکی
به ساعتش نگاه نمیکند
اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
و باز هم به من
گفت – در ظلم آباد آبِ حیات می فروشند
به جوکیانِ هند
که هنوز که هنوز است
روی خوشخوابهای میخی دراز می کشند
ای چشمه ی نابِ آبِ حیوانم
در چشمه ی ظلمتت سکندر منم
غوطه منم – غوطه ور منم

از درخت پائین بیا
از مچِ دست پائین بیا
کوزه بردارم از گنجه
بگذارم رویِ طاقچه
برای روز مبادا

 

 

 

خدا نکند آدم
کسی یا چیزی را
گم کرده باشد
دلت که گیر بیفتد
کارت تمام ست
چمدان بسته – نمی رود
بر می گردد – می شنود
صدائی پیچیده و ناپیدا
از تنی که سفر می کند
تردید آشوبِ گمراهیِ تو بود
نشانه ها را زایل می کرد
رنگ می پاشید روی سنگ
و آبگینه های چهره نما
بوسه ی دندانِ مار و
نعلِ عقرب بود
حرف که نمی زد
از خودش که نمی پرسید
تنها فقط یک بار
به خاطرِ هر چیزی گریه کرده بود
یکی نیست ستاره ها را به خوابم بیاورد

انعکاسِ اینهمه رابطه آسان نبود
در دلِ سنگ
آبگینه آسان نبود
و بارش باران درآبگینه
دلتنگیِ خدا نبود
بیرون زده بود
از فکرهای نرده کشیده
بیرون زده بود
همچو ماری که پس از
خوابِ زمستانیِ خود
تازه بیرون زده
از پوسته
بیرون زده بود

 

 

به فکرهای نکرده فکر کرد
و ار تهِ دل خندید
یادش آمد
مداد رنگی هایش را
لایِ علف ها جا گذاشته
باز – از تهِ دل خندید
هلاکتم بوخودا
دیکلوفناکتم
لطفن مراقبِ خودت باش
فقط لبخند بزن و نفسِ عمیق بکش
قول میدهم ازین ببعد
فاصله ام را با هرچیزی که
از لبخندهای کمرنگِ معمولی
تا
آدمهای معصومِ اولِ صبح

اکبر قناعت زاده

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


ajax-loader